توقیعات امام زمان به شیعیان

نامه ی شماره پنج – نامه های امام زمان   از سعد بن عبدالله قمی نقل است که از قدیم الایام به کتاب هایی که درباره مسائل پیچیده و دقیق نوشته شده بودند، علاقه وافری داشتم و خود ار در روشن ساختن حقایق صحیح آنها به زحمت می انداختم. شیفته حفظ مشتبهات و نکات مبهم […]

نامه ی شماره پنج – نامه های امام زمان

 

از سعد بن عبدالله قمی نقل است که از قدیم الایام به کتاب هایی که درباره مسائل پیچیده و دقیق نوشته شده بودند،

علاقه وافری داشتم و خود ار در روشن ساختن حقایق صحیح آنها به زحمت می انداختم. شیفته حفظ مشتبهات و نکات مبهم آنها بودم.

نسبت به روشن کردن مشکلات و معضلات آنها حرص و ولع نشان می دادم. تعصب زیادی نسبت به مذهب امامیه داشتم.
از عافیت طلبی بیزار بودم و مدام در انتظار بحث و جدل و مناظره با مخالفین به سر می بردم.

ایرادهای فرقه های مخالف را می شمردم، عیب و ایرادهای بزرگانشان را بیان می کردم و حرمت شکنی می کردم.

تا اینکه گرفتار یکی از ناصبی ها شدم. او در قدرت مناظره کردن و دشمنی و عداوت و کثرت سوال و بی حرمتی کردن

و تعصب بر باطل سرآمد همگان بود.

 

 

اشکال اول:

 

تا اینکه یک روز در حالی که مناظره می کردیم به من گفت: خدا تو و همه دوستان شیعه تو را هلاک کند.

شما شیعیان مهاجرین و انصار را مورد سرزنش و انتقاد قرار می دهید و منکر ولایت و امامت و خلافت ایشان از سوی رسول خدا می شوید.

این صدیق (ابوبکر) کسی است که به واسطه شرف سابقه خود بر جمیع صحابه برتری جست.
آیا نمی دانید که رسول خدا، او را به این منظور با خود به غار برد که می دانست او خلیفه بعد از وی است

و او کسی است که از تأویل و قرآن پیروی می کند و زمام امور امّت اسلامی را به دست می گیرد و تکیه گاه امّت می گردد

و از آنان دفاع می کند و پراکندگی ها را سامان می بخشد و از درهم ریختن کارها، جلوگیری به عمل می آورد،

و حدود الهی را جاری می سازد و برای فتح بلاد مشرکان لشکرکشی می کند؟

 

همان طور که پیامبر به نبوّت خود هراسان بود و اهمّیّت می داد، برای خلافت و جانشین خود هم اهمّیّت قائل بود.

به جهت این که هر گاه کس در جایی پنهان می شود و یا از کس فرار می کند، قصدش جلب مساعدت دیگران نیست تا او را یاری دهند.

هنگامی که می بینیم پیامبر به غار پناه برد، چشم به مساعدت و کمک کسی نداشت ـ یعنی، پیامبر اکرم،

نیازی به مساعدت و یاری امام علی (ع) نداشت ـ پس برای ما روشن می شود که مقصود پیامبر آن طور که شرح داریم، حفظ جان ابوبکر بود.

 

لذا علی را در بستر خود خوابانید، چون به گرفتار شدن و کشته شدن او اعتنایی نداشت

و می دانست که او گرفتار و یا کشته نمی شود. با او همسفر نشد؛ زیرا، بردن او، برای اش دشوار بود.

از طرفی می دانست که اگر او کشته شود، مشکلی برایش نیست و دیگری را به جای وی جایگزین می کند تا در کارهای مشکل جای او را بگیرد.

سعد گوید: من، در ردّ او پاسخ های مختلفی دادم، امّا او، پیوسته و بلافاصله، هر یک از آن ها را نقض و ردّ می کرد.

 

 

اشکال دوم :

سپس به من گفت: ای سعد! اشکال دیگری مانند اشکال قبلی بر شما شیعیان دارم که بینی رافضیان را خرد می کند!

آیا شما نمی پندارید که صدّیق (ابوبکر) که از پلیدی شکّ و اوهام پیراسته و مبرّا است و فاروق (عمر) که حامی و مدافع امّت اسلام بوده است، منافق بودند؟

شما برای این ادعا، به شب عقبه استدلال می کنید.

پس به من بگو که ابوبکر و عمر به زور و اکراه ایمان آورده بودند یا با تمایل خودشان؟

سعد گوید: من اندیشه کردم که چه گونه این سؤال را از خود برگردانم تا تسلیم وی نشوم و بیم آن داشتم

که اگر بگویم آن دو (ابوبکر و عمر) از روی میل و رغبت اسلام آوردند، او احتجاج کند و دلیل بیاورد به این که در این صورت،

پیدایش نفاق در دل آن ها معنا مفهومی ندارد؛ زیرا، نفاق هنگامی به دل راه می یابد که هیبت و هجوم و غلبه و فشار سختی،

انسان را ناچار سازد که برخلاف میل قلبی خود، چیزی را اظهار کند ولی ایمان آوردن شان بعد از مشاهده عذاب و فشار ما، به حال شان سودی نداشت.

 

اگر می گفتم، آنان، با اکراه و اجبار اسلام آوردند، مرا مورد سرزنش قرار می داد و می گفت،

آن جا (در مکه) شمشیری کشیده نشد که موجب وحشت آن دو شود.

 

سعد گوید: من، با حیله و تزویر، از او روی گردانیدم و دیگر با او سخن نگفتم،

در حالی که تمام اعضای بدنم از شدّت غضب ورم کرده بود و نزدیک بود از غصه، جگرم پاره پاره شود.

 

من، پیش از این واقعه، طوماری تهیه کرده بودم که در آن، تقریبا، بیش از چهل مسئله دشوار را نوشته بودم

و کسی را نیافتم تا پاسخگوی آن مسائل باشد. آن ها را نگه داشته بودم تا از عالم شهر خود

احمد بن اسحاق (قمی) که مصاحب و از خواص مولامان ابومحمد (ع) (امام حسن عسکری (ع)) بود سؤال کنم. پس به دنبال او رفتم.

در آن وقت، او، به قصد سُرَّ من رای و برای شرف یابی حضور امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف) بیرون رفته بود.

 

 

من هم پشت سر او راه افتادم تا در یکی از منازل راه، به او رسیدم چون با او مصافحه کردم.

گفت: «ان شالله که دیدارت برای امر خیر باشد».

عرض کردم: «اوّلاً، مشتاق دیدار شما بودم و ثانیا، طبق معمول و عادت همیشگی، سؤال هایی از شما دارم.».

گفت: «در این مورد، با هم برابر هستیم و من نیز مشتاق ملاقات مولایمان ابو محمد (ع) هستم

و می خواهم از تأویل و تفسیر برخی از آیات قرآن سوال کنماگر می خواهی تو هم در این دیدار مبارک همراه من باش.

در این صورت در برابر دریای بزرگی خواهی ایستاد که عجایب آن تمام نمی شود؛ زیرا او امام ماست.»

سعد در ادامه گوید: ما، وارد سامرا شدیم، به در خانه مولا و آقایمان رسیدم. اجازه ورود خواستیم.

برای ما، اذن ورود صادر شد. بر دوش احمد بن اسحاق کیسه ای بود که آن را زیر عبای طبری پنهان کرده بود

و در آن، یکصد و شصت کیسه دینار و درهم بود و سر هر کیسه ای، با مهر صاحب اش بسته شده بود.

دیدار جمال دل ربای محبوب

سعد گوید: من نمی توانم مولای خودم، ابومحمد امام حسن عسکری (علیه السلام) را در آن لحظه که دیدار کردم

و نور سیمایش ما را فرا گرفته بود، به چیزی جز ماه شب چهارده تشبیه کنم.

بر زانوی راست اش، پسر بچه ای نشسته بود که در خلقت و منظر، مانند سیاره مشتری بود

و موی سرش از دو سوی تا به گوش اش می رسید و میان آن (فرق سرش) باز بود، همچون الفی که در بین دو مراد قرار گیرد.

در پیش روی مولای، اناری طلایی که نقش های بدیع اش در میان دانه های قیمتی آن می درخشید ـ بود.

آن را یکی از رؤسای بصره تقدیم کرده بود.

در دست اش قلمی بود تا می خواست بر صفحه کاغذ، چیزی بنویسد،

آن طفل، انگشتان حضرت را می گرفت و مولای ما، آن انار طلایی را در پیش او می انداخت و او را به آوردن آن سرگرم می کرد و تا او را از نوشتن باز ندارد.

به حضرت سلام کردیم.
امام هم با ملاطفت جواب سلام فرمود، اشاره کرد تا بنشینیم.

هنگامی که حضرت از نوشتن نامه فارغ شد. احمد بن اسحاق، کیسه بزرگش را از زیر عبایش بیرون آورد و در پیش حضرت گذاشت.

«امام به کودک خردسالش نگاه کرد و گفت : عزیزم مهر ها را از هدایای شیعیانت بردار.
عرض کرد: پدرجان آیا جایز است که دستان پاکم را به سوی هدایای نجس و آلوده دراز کنم؟!

هدایایی که حلال و حرام آن با هم مخلوط شده اند.»

امام به احمد بن اسحاق فرمود: کیسه را خالی کن تا فرزندم مال حلال را از حرام آن جدا کند.

همین که احمد اولین کیسه پول را درآورد.

ایشان (حضرت مهدی) گفت: این کیسه از فلانی ازفلان محله قم است و شصت و دو دینار در آن قرار دارد

که چهل و پنج دینار آن از زمینی است که صاحبش آن را فروخته است!

و از برادرش به ارث برده بود. چهارده دینار آن نیز از محل فروش هفت دست لباسو سه دینار نیز از کرایه دکان ها می باشد.
آن گاه مولای ما فرمود «فرزندم! راست گفتی! اکنون حرام آن ها را به این مرد نشان بده.»

عرض کرد: دیناری که سکه ری و متعلق به فلان تاریخ است و نقش نصف یکی از طرف های آن سائیده شده است.

همین طور تکه دیگری در آن وجود دارد که وزن آن یک چهارم دینار است و دلیل حرام بودنش آن است

که صاحب این کیسه در ماه و سال فلان برای بافنده ای که در همسایگی بود، یک و نیم من بافتنی داد.
تا اینکه مدتی از آن گذشت و دزدی به آن دستبرد زد.

 

زمانی که بافنده او را از مسأله آگاه ساخت، او را تکذیب کرد و به جای آن یک و نیم من بافتنی که بهتر از مال خودش بود

از او گرفت و از آن پیراهنی بافت. این دینار به همراه آن تکه، بهای همان پیراهن است.

چون سرکیسه را باز کرد، در آن، نامه ای بود که بر آن، نام صاحب آن دینارها و مقدار آن نوشته شده بود

که نام و مقدار پول مطابق با آنچه حضرتش گفته بود، نوشته شده بود.

آن گاه احمد بن اسحاق، کیسه دیگری بیرون آورد و ایشان فرمود:

«این، از فلان بن فلان، ساکن فلان محلّه قم است و در آن، پنجاه دینار است که دست زدن به آن، بر ما حلال نیست».

آن حضرت فرمود: «برای چه؟». فرمود: «برای این که آن، از بهای گندمی است که صاحب اش بر زارع خود،

در تقسیم آن، ستم کرده است؛ زیرا، سهم خود را با پیمانه تمام برداشته، امّا سهم زارع را با پیمانه ناقص داده است.».

مولای ما فرمود: «فرزندم! راست گفتی.»

سپس امام حسن عسکری (ع) فرمود:
«ای احمد بن اسحاق! همه مال ها را بردار و به صاحبان شان برگردان و یا سفارش کن

تا به صاحبان اش مسترد سازند که، احتیاجی به آن ها نداریم و فقط پارچه آن پیرزن را بیاور.»

احمد گوید: آن پارچه را در جامه دان و در خورجین گذاشته بودم و کُلّا آن را فراموش کرده بودم.

وقتی احمد بن اسحاق رفت تا آن جامه را بیاورد، ابومحمد امام حسن عسگری (علیه السلام) به من نظر کرد و فرمود:
«ای سعد! تو برای چه آمده ای؟».

عرض کردم: «احمد بن اسحاق، مرا تشویق به زیارت و دیدار مولایمان کرد.». فرمود: «مسائلی را که خواستی بپرسی چه کردی؟».
عرض کردم: «آقای من! همچنان بلاجواب مانده است.».

فرمود: «از نور چشم ام بپرس!»، و با دست مبارک، اشاره به همان طفل کرد

آن به من فرمود: «از هر چه می خواهی، بپرس!»

 

 

 

 

سؤال نخست

به حضرت عرض کردم: ای مولای ما و ای فرزند مولای ما!

از ناحیه شما، برای ما روایت کرده اند که رسول خدا (ص)اختیار طلاق زنان خود را به دست امیر المؤمنین (ع) قرار داده بود،

حتّی روایت شده که علی (ع) در جنگ جمل، برای عایشه پیغام فرستاد که اسلام

و پیروان آن را گرفتار فتنه خود کردی و فرزندان خود را از روی نادانی به پرتگاه نابودی افکندی.

اگر از این حدّت و شدّث دست برداشتی و برگردی، که هیچ، و گرنه تو را طلاق می دهم، در حالی که زنان رسول (ص) با وفات وی مطلّقه شده اند.»

 

فرمود: «طلاق چیست؟».

عرض کردم: «بازگذاشتن راه (اگر بخواهد شوهر کند، آزاد باشد)»

فرمودند: اگر اینطور است چرا زنان پیامبر حتی بعد از وفات ایشان حق ازدواج نداشتند؟!

عرض کردم: «ای فرزند مولای من! پس معنای طلاقی که رسول خدا حکم آن را به امیر المؤمنین واگذار کرد، چیست؟».

فرمود: «همانا، خداوند متعال، مقام و شأن زنان رسول خدا را تعظیم کرد و ایشان را به شرف مادری مؤمنان رساند.

رسول خدا (ص) به امیرالمؤمنین (ع) فرمود:

“ای اباالحسن! این شرافت تا وقتی برای آنان باقی است که به اطاعت خدا مشغول باشند.

هر کدام از آنان، اگر پس از من، خدا را نافرمانی کند، و علیه تو خروج کنند، از میان زنان من او را جدا کن و او را از شرافت مادری مؤمنان ساقط گردان.»

 

 

 

سؤال دوم

عرض کردم: «معنای “فاحشه مبیّنه”(فحشای آشکار) که اگر زن در زمان عدّه مرتکب آن شود، مرد می تواند او را از خانه اخراج کند، چیست؟»

فرمود: «مقصود از “فاحشه مبیّنه”، مساحقه است(نزدیکی و رابطه جنسی زن با زن است. همانگونه که لواط رابطه جنسی مرد با مرد است.)

و نه زنا؛ زیرا، اگر زنی زنا کند و حدّ بر و جاری شود، مردی که می خواسته با او ازدواج کند،

نباید به خاطر اجرای حدّ، از ازدواج با او امتناع ورزد، امّا اگر مساحقه کند، باید او را سنگسار کرد

و سنگسار کردن برای زن، ذلّت و خواری است و کسی را که خداوند دستور سنگسار کردن اش را دهد،

او را خوار ساخته است و هر کس را خدا خوار سازد، او را از خود دور ساخته است. لذا کسی نمی تواند به او نزدیک شود.»

 

 

 

 

سؤال سوم

 

عرض کردم: «یا بن رسول اللّه! معنای فرمان خداوند به پیامبرش حضرت موسی (ع) فرمود چیست؟

(سوره طه،آیه ۱۲)«فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقدَّسِ طُویً»

فقهای فریقین، می پندارند که نعلین حضرت موسی، از پوست مردار بوده است.

حضرت فرمود: «هر کس این چنین گوید، به موسی (ع) افترا بسته است و او را در نبوّت خود نادان شمرده است،

چون، مطلب از دو حال بیرون نیست: یا نماز خواندن موسی با آن نعلین، جایز بوده یا جایز نبوده است اگر نمازش صحیح بوده،

پوشیدن آن کفش در آن بقعه زمین هم برای او جایز بوده است؛ زیرا، هر قدر آن بقعه و زمین مقدّس پاک باشد، مقدّس تر و پاک تر از نماز نیست.

با آن نعلین جایز نبوده، ایراد به موسی (ع) وارد می شود که حلال و حرام خدا را نمی دانسته است

و از آن چه نماز با آن جایز است و آن چه جایز نیست، اطّلاع نداشته است. و این نسبت به پیغمبر خدا، کفر است.

عرض کردم: «آقای من! پس تأویل آن چیست؟».

فرمود: «موسی (ع) در وادی مقدّس، با پروردگار خود مناجات کرد و گفت:

“بارالها! من، خالصانه، تو را دوست دارم و از هر چه غیر تو است، دل شسته ام”، با آن که اهل خود را بسیار دوست می داشت.

خدای تعالی به او فرمود: نعلین خود را به در آر”؛ یعنی، اگر مرا خالصانه دوست داری و

از هر چه غیر من است، دل شسته ای، قلب ات را از محبّت اهل خود تهی ساز.

 

 

 

 

سؤال چهارم

عرض کردم: «یا بن رسول الله! تأویل “کهیعص” چیست؟».

فرمود: «این حروف، از اخبار غیبی است که خداوند، بنده اش زکریّا را از آن مطلع کرد و

بعد از آن، داستان آن را به حضرت محمد (ص) باز گفته است.

داستان آن، به این قرار است که زکریّا، از پروردگارش درخواست کرد که اسمای خمسه (پنج تن) را به او بیاموزد،

خدای تعالی، جبرئیل را بر او فرو فرستاد و آن نام ها را به او تعلیم داد.

 

زکریّا، هر وقت محمد و علی و فاطمه و حسن را یاد می کرد، اندوه اش برطرف می شد و گرفتاری اش زایل می گشت،

ولی همین که حسین را یاد می کرد، بغض و غصّه، گلویش را می گرفت

و چندان می گریست که گلویش می گرفت و نفس اش قطع می شد.

 

روزی گفت: “بارالها! چرا وقتی آن چهار نفر را یاد می کنم، غم و غصه هایم تسکین می یابد،

ولی وقتی حسین را یاد می کنم، اشک ام جاری می شود و ناله ام بلند می شود؟”

خدای تعالی، او را از این داستان آگاه کرد و فرمود: “کاف، اسم کربلا است و هاء، رمز هلاک عترت است،

و یاء، نام یزید ظالم بر حسین (ع) است، و عین، و عین اشاره به عطش، و صاد، نشان صبر آن حضرت بر این بلاها است.

 

چون زکریا، این مطلب را شنید، تا سه روز از مسجدش خارج نشد و مانع شد که مردم نزد او بیایند.

در این مدّت، مرتّب گریه و زاری می کرد و نوحه او چنین بود: “بارالها! از مصیبتی که برای فرزند بهترین خلایق خود تقدیر کرده ای، دردمندم.

خدایا! آیا این مصیبت بر آستان اش فرو می آید؟

آیا جامه این مصیبت را بر تن علی و فاطمه می پوشانی؟

آیا غم و اندوه آن را به دل آنان می اندازی؟

بعد از آن می گفت: “بارالها: فرزندی به من عطا کن تا در پیری، چشم ام به او روشن گردد

و او را وارث و جانشین من کن و منزلت او را در نزد من، مانند منزلت حسین قرار بده و

چون او را به من ارزانی داشتی، مرا شیفته، او گردان. آن گاه مرا دردمند او کن، همچنان که حبیب ات محمد را دردمند فرزندش می سازی.

خداوند، یحیی را به او داد و او را دردمندی وی ساخت.

مدّت حمل یحیی، شش ماه بود.

مدّت حمل حسین (علیه السلام) نیز چنین بود. و البته این حکایت مفصل است.

 

 

 

سؤال پنجم

عرض کردم: «ای مولای من! بفرمایید که چرا خداوند اجازه نداده است که خود مردم، امامشان را انتخاب کنند ؟!

فرمودند: امام مصلح یا مفسد؟

عرض کردم. امام مصلح. فرمودند: آیا ممکن است که انتخاب مردم اشتباه باشد

و شخص فاسدی را انتخاب کنند؟ زیرا آنان از اعماق دل همدیگر خبر ندارند.

عرض کردم: بله ممکن است. فرمودند : علت همان است.

این مطلب را با دلیل روشن بیان می کنم که مورد پذیرش عقلت قرار گیرد.

فرمودند : «پیامبران الهی که خداوند متعال آنان را برگزید و کتاب های آسمانی بر آنان نازل کرد

و ایشان را به وحی و عصمت مؤیّد ساخت تا پیشوایان امّت ها باشند و مانند موسی و عیسی که سرآمد

مردم عصر خود بودند و در برگزیدن و انتخاب کردن، شایسته ترند، عقل شان بیش تر

و علم شان کامل تر، آیا ممکن است منافق را به جای مؤمن برگزینند؟».

عرض کردم: «نه.».

فرمود: «این موسی حکیم الله است که با وفور عقل و کمال علم و نزول وحی بر او،

از اعیان قوم و بزرگان لشکر خود، برای میقات پروردگارش، هفتاد مرد را برگزید

 

و در ایمان و اخلاص آنان هیچ گونه شک و تردیدی نداشت، امّا منافقان را برگزیده بود.

 

(«وَاخْتَارَ مُوسَىٰ قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقَاتِنَا ۖ فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَهُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَکْتَهُمْ

مِنْ قَبْلُ وَإِیَّایَ ۖ أَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا ۖ إِنْ هِیَ إِلَّا فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِهَا مَنْ تَشَاءُ

وَتَهْدِی مَنْ تَشَاءُ ۖ أَنْتَ وَلِیُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا ۖ وَأَنْتَ خَیْرُ الْغَافِرِین»( سوره اعراف، آیه ۱۵۵)

 

و موسی هفتاد مرد از قوم خود برای وعده‌گاه ما انتخاب کرد، پس چون لرزشی سخت

(به جرم درخواست دیدن خدا به چشم) آنها را در گرفت،

موسی گفت: پروردگارا، اگر مشیّت نافذت تعلق گرفته بود که همه آنها و مرا هلاک کنی (کاش)

پیشتر (از این وعده) می‌کردی، آیا ما را به فعل سفیهان ما هلاک خواهی کرد؟ این کار جز فتنه و امتحان تو نیست،

که به این امتحان هر که را خواهی گمراه و هرکه را خواهی هدایت می‌کنی،

تویی مولای ما، پس بر ما ببخش و ترحم کن، که تویی بهترین آمرزندگان.)

 

وقتی می بینیم که خداوند، کسی را که برای پیامبری برگزیده، اشخاص مفسد را به گمان این که افرادی صالح اند،

انتخاب کرد، هر آینه، یقین پیدا می کنیم که تعیین و اختیار امام، سزاوار کسی جز ذات اقدس الهی

که از مخفیات دل ها و ضمائر و سرائر مردم آگاه است، نیست.

 

وقتی پیغمبر برگزیده خدا، در مقام انتخاب افراد، خطا می کند، به اعتقاد این که اهل صلاح اند،

اختیار و تعیین مهاجران و انصار هم هیچ ارزشی ندارد.

 

 

 

مسئله حدیث غار

سپس مولایمان فرمود: «ای سعد! خصم تو گوید: و رسول خدا (ص) هنگام مهاجرت،

برگزیده این امّت (ابوبکر) را همراه خود به غار برد؛ چون، می دانست که خلافت، با او است و در تأویل پیشوا است

و زمام امور امّت به دست او خواهد افتاد و او در ایجاد اتّحاد و سرّ خلل و اقامه حدود و اعزام لشکر برای فتح بلاد کفر و شرک، معتمد است.

همان طوری که پیامبر، به نبّوت خود دل سوز بود و اهمّیّت می داد، برای منصب جانشینی خودهم اهمّیّت می داد؛

زیرا، هر گاه کس در جایی پنهان می شود و یا از کسی فرار می کند، قصدش جلب مساعدت و یاری دیگران نیست

تا او را یاری دهد و لذا در بستر خود، علی را خوابانید، چون به گرفتار شدن و کشته شدن او اعتنایی نداشت،

و می دانست که او گرفتار و یا کشته نمی شود، و با او همسفر نشد، زیرا بردن او، برایش سنگین و دشوار بود.

 

و از طرفی می دانست که اگر علی (ع) کشته شود، مشکلی نیست و

که دیگری را به جای وی نصب می کند تا در کارهای مشکل، جای علی (ع) را پر کند و کارهای او را انجام دهد.

 

امام فرمودند: «پس چرا ادعای او را این چنین نقض نکردی که آیا رسول خدا (ع) ـ به زعم شما ـ نفرموده

که مدّت خلافت بعد از من، سی سال است و این مدّت را موقوف و بسته به عُمر این چهار نفر کرد

که به اعتقاد شما خلفای راشدین هستند؟ اگر این را می گفتی، ناگزیر از این بود که بگوید: آری.»

 

فرمودند: «پس در این صورت به او می گفتی: “آیا همان گونه که رسول خدا می دانست

که خلیفه پس از وی، ابوبکر است آیا نمی دانست که پس از ابوبکر و عمر و پس از عمر، عثمان و پس از عثمان، علی خلیفه خواهد بود؟”.

 

و باز او، راهی جز تصدیق تو نداشت و می گفت: آری. آن گاه به او می گفتی: ” بنابراین، بر رسول خدا واجب بود

که همه آنان (چهار نفر) را به ترتیب، با خود به غار ببرد و به آنان شفقّت کند و دل بسوزاند و بر جان شان بترسد

همان گونه که برای ابوبکر دل سوز بود و بر جان او می هراسید.

حضرت، به واسطه ترک آن سه و تخصیص ملاطفت اش به ابوبکر، آن سه تن را سبک و کم اهمیت کرد.

 

 

شبهه اسلام آوردن ابوبکر و عمر

 

 

وقتی ناصبی مذبور پرسید:

آیا اسلام آوردن صدیق (ابوبکر) و فاروق (عمر) به میل و رغبت بوده و یا به اکراه و اخیار؟”

چرا به وی نگفتی: ” اسلام آن دو، از روی طمع بوده است؛ زیرا، آن دو با یهود مجالست می کردند

 

و اخبار تورات و سایر کتاب هایی را که از پیش بینی های هر زمان تا ظهور حضرت محمّد (ص) و پایان کار او خبر می داد،

از آنان می گرفتند و یهود گفته بودند: محمد (ص) بر عرب مسلّط می گردد،

چنان که «بُخت نصر» بر بنی اسراییل مسلّط گشت و از پیروزی او بر عرب گریزی نیست،

همچنان که از پیروزی بخت نصر بر بنی اسراییل گریزی نبود، جز آن که او در ادعای نبوت خود دروغگو بود.

 

پس آن دو هم به نزد پیغمبر آمدند و او را در امر گواهی گرفتن مدرم به گفتن

و در ادای شهادت لا إله إلاّ اللّه مساعدت و همراهی کردند، به طمع این که بعد از بالا گرفتن کار حضرت و استقرار

و پایدار شدن امورش، هر یک، از جانب حضرت اش به حکومت شهری برسند، ولی همین که از رسیدن به این مقصد

، ناامید و مأیوس گشتند، نقاب بر چهره کشیدند و با عدّه ای از منافقان امثال خود، از عقبه بالا رفتند که پیامبر اکرم (ص) را بکشند

، امّا خداوند متعال، نیرنگ ایشان را برطرف کرد.

 

آنان، در حالی که خشمگین بودند، برگستند و خیری به آنان نرسید، همچنان که طلحه و زبیر به نزد علی (ع) آمدند

و با او به طمع آن که هر کدام به حکومت شهری برسند. بیعت کردند و چون مأیوس شدند،

بیعت خود را شکستند و علیه او خروج کردند و خداوند هر یک از آن دو را به سرنوشت سایر بیعت شکنان مبتلا کرد و به خاک افکند و هلاک کرد.

 

 

جامه پیرزن سجّاده امام

 

 

سعد گوید: سپس مولامان حسن بن علی هادی (ع) با آن طفل به نماز برخاستند.

من نیز در جست جوی احمد بن اسحاقی بر آمدم.

او، گریان به استقبال من آمد. گفتم: «چرا تأخیر کردی؟ و چرا گریه می کنی؟».

گفت: «آن جامه ای را که مولایم درخواست فرمود، گم کرده ام.».

گفتم: «چیزی بر تو نیست. برو ماجرا را به حضرت عرض کن.»

او، شتابان، به خدمت حضرت رفت و با لبخند برگشت، در حالی که بر محمد و آل محمد صلوات می فرستاد.

گفتم: «چه خبر؟». گفت: «آن جامه را دیدم که زیر پای مولایم گسترده بود و روی آن نماز می خواند.»

سعد گوید: خدا را سپاس گفتیم. بعد از آن، تا چند روز به منزل مولامان می رفتیم و آن آقازاده را نزد او نمی دیدیم.

 

 

وداع با حضرت

 

 

روز خداحافظی فرا رسید. با احمد بن اسحاق و دو تن از پیر مردان همشهری خود، به خدمت حضرت مشرّف شدیم.

احمد ابن اسحاق، در پیش روی آن حضرت ایستاد و عرض کرد:

«ای فرزند رسول خدا! هنگام کوچ فرا رسیده و محنت و اندوه جدایی شدّت گرفته است. ا

ز خدای تعالی مسئلت می کنیم که بر جدّت محمد مصطفی (ص) و پدرت علی مرتضی (ع) و مادرت

و سیده النساء و بر عمو و پدرت ـ آن دو سرور جوانان اهل بهشت ـ و پدرانت که ائمه طاهر هستند،

درود بفرستد و بر شما و فرزند شما، درود بفرستد. امیدواریم که خدای تعالی، مقام شما را بالا برد

و دشمن تان را سرکوب کند، و این ملاقات را آخرین ملاقات و آخرین دیدار، قرار ندهد.».».

 

راوی گوید: وقتی احمد بن اسحاق این کلمات را بیان کرد، مولای ما گریست آن گاه فرمود:

«ای پسر اسحاق! خود را در دعا به تکلّف مینداز و افراط مکن که تو در این سفرت، به ملاقات خدا نایل می شوی

احمد بن اسحاق، با شنیدن این سخن، بیهوش بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، عرض کرد:

«شما را به خدا و به حرمت جدّتان قسم می دهم که مرا مفتخر فرمایید. به پارچه ای که آن را کفن خود سازم.».

 

مولای ما، دست به زیر بساط برد و سیزده درهم بیرون آورد و فرمود:

«این را بگیر و جز این را برای خودت خرج نخواهی کرد و آن چه را خواستی، از دست نخواهی داد.

(کفنی که از ما درخواست کردی، به تو خواهد رسید)؛ زیرا هرگز، خداوند تبارک و تعالی، پاداش نیکوکاران را ضایع نمی گرداند.»

 

سعد گوید: در بازگشت از محضر مولای مان، سه فرسخ مانده به شهر «حلوان»،

احمد بن اسحاق تب کرد و سخت مریض شد، به طوری که از حیات و بهبودی خود مأیوس گشت.

 

چون به حلوان وارد شدیم، در یکی از کاروانسراهای آن فرود آمدیم. احمد بن اسحاق، یکی از همشهریان خود را که در آن جا ساکن بود، طلبید.

به او گفت: «امشب، از نزدم پراکنده شوید و مرا تنها بگذارید.». ما هم از او دور شدیم و هر کدام به خواب گاه خود برگشتیم.

سعد گوید: نزدیک صبح، دستی مرا تکان داد. چشم گشودم. به ناگاه دیدم «کافور» ـ

خدمتکار مولای مان ابومحمد (ع) است ـ و می گوید: «خدا، در این مصیبت، به شما جزای خیر دهد

و مصیبت شما را به نیکی جبران کند. ما، از غسل و تکفین دوست شما فارغ شدیم.

برخیزید و او را دفن کنید که او نزد آقای شما از همه گرامی تر بود.»

آن گاه از دیدگان ما نهان شد و ما با گریه و ناله بر بالین او حاضر شدیم و حق او را ادا کردیم و از کار دفن او فارغ شدیم. خدایش رحمت کند.

 

 

 

 

(نامه ها و فرمایشات امام زمان در عصر غیبت، محمد تقی اکبر نژاد،انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ دوم ١٣٩٠،ص ۳۰ الی ۴۵)

4 پاسخ به “توقیعات و فرمایشات امام زمان شماره پنجم”

  1. […] خدا مومن نمیشود تا آنکه خدا و رسولش وهمه ائمه و امام زمانش رابشناسد و در امورش به امام زمانش رجوع کند […]

  2. بسیار زیبا.ممنون از دیدگاه شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *