دلنوشته مهدوی ( اما شما میبینی)   گاهـــی کارا بدجوری به هم گره میخوره… از اون گره های کور که نه با دست باز میشه و نه با دندون از اون گره ها که ما قدرت باز کردنش رو نداریم. این جاست که حواسمون یکم جمع میشه…چی کار کردم که گره افتاده؟ این موقع است […]

دلنوشته مهدوی ( اما شما میبینی)

 

گاهـــی کارا بدجوری به هم گره میخوره…
از اون گره های کور که نه با دست باز میشه و نه با دندون
از اون گره ها که ما قدرت باز کردنش رو نداریم.

این جاست که حواسمون یکم جمع میشه…چی کار کردم که گره افتاده؟
این موقع است که به زمین و زمان چنگ میندازیم تا یکی کمکمون کنه
تا ما رو از شــرّ این گره نجات بده.

از همه کمک میخواییم … اگه یکم آدم دینداری باشیم توسل میکنیم
و همه رو واسطه قرار میدیم بلکه گره باز بشه…
اما بعضی گره ها… !

گاهی این گره ها یه امتحانه…یه امتحان بزرگ که ببینن تو چند مرده حلاجی؟
توی حرف زدن که همه خوبن…اما کسی که توی شرایط قرار بگیره و
دلسرد نشه،خسته نشه کـــَـمه!!!

گاهی هم بر میگرده به نیت هامون ” الاعمالُ بالنیّات ” …
یعنی کارامون با نیت خالصانه نبوده…
آقا جان نمی دونم ” گیـــر” این گره های کور شده زندگی ما کجاست…
امـــا شما قطعا آگاهی دارید.کمکمون کنید.

ما جز شمـــا کسی رو نداریم…درسته کارامون قلبتون رو میشکنه.
درسته هــِی عهد می بندیم و میزنیم زیرش.
اما مادر و پدر حتـــی اون بچه ی بدشون رو هم دوست دارن.

شما هم مـــا رو دوست دارید؟
میشه کمکمــون کنید؟!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *