خاص ترین مهدی است

هانیه برای هانیه خواستگار آمد، خواستگاری جوان و خوشتیپ که سال آخر رشته پزشکی را می گذراند، هانیه قبول نکرد، دو هفته بعد جوان مهندسی به خواستگاری آمد هانیه قبول نکرد، معلم آمد، طلبه آمد، از هر قشری آمدند هانیه قبول نکرد. پدر هانیه نگران به همسرش گفت: برو بشین با دخترت صحبت کن، ببین […]

هانیه

برای هانیه خواستگار آمد، خواستگاری جوان و خوشتیپ که سال آخر رشته پزشکی را می گذراند،

هانیه قبول نکرد، دو هفته بعد جوان مهندسی به خواستگاری آمد هانیه قبول نکرد، معلم آمد، طلبه آمد، از هر قشری آمدند هانیه قبول نکرد.

پدر هانیه نگران به همسرش گفت: برو بشین با دخترت صحبت کن، ببین آخر چرا خواستگارهای به این خوبی را رد می کند.
مادر سراغ هانیه آمد با هم صحبت کردند و بالاخره دستگیرش شد که چرا جواب هانیه منفی است.

مادر هانیه رو به همسرش کرد و گفت: میدانی چرا جواب دخترت به خواستگارها منفی است.

او می گوید پدرم به زحمت، شکم ما را سیر می کند من چگونه حاضر شوم با جواب بله به خواستگارم می دهم کمر او را زیر بار تهیه ی جهزیه بشکنم.

پدر ناراحت پیش دختر آمد وو گفت: دخترم نگران این مسائل نباش

من از قبل پولی را برای جهاز و خرج عروسی تو پس انداز کردم. اگر خواستگار خوبی آمد که شرایط را داشت قبول کن.

در ادامه داستان…

در همان روزها سر و کله ی خواستگاری پیدا شد. خواستگاری که اهل دود و دم و شراب نبود،

اخلاقش خوب بود، اهل نماز و کار هم بود، هانیه قبول کرد همه خوشحال بودند اما پدر در فکر جهاز بسیار نگران بود.

اضافه بر سازمان کار می کرد، وامی هم گرفت و از طرفی هم مقداری از فامیل قرض کرد، پولی فراهم شد با هم به بازار رفتند.

یک تخته فرش، یک اجاق گاز و یک یخچال خریدند.

پدر، همسر و دخترش را به بازار ظروف فرستاد و خود با کرایه کردن وانتی، این چند قلم را به خانه آورد.
راننده وانت رو به پدر هانیه گفت، شما پیاده شوید در حیاط را باز کنید تا راحتر اجناس را پیاده کنیم.

پدر هانیه از ماشین پیاده شد، کلیدها را از جیبش در آورد تا در را باز کند که یکدفعه متوجه شد راننده، گاز ماشین راگرفته و در حال در رفتن است.
پدر از دور به کارتون های پشت وانت خیره شده بود و با ناپدید شدن وانت، کنار در نشست و دستش را بر پیشانی زد و مضطر مانده بود چه کند؟

او می گوید: بعد از لحظاتی که به سختی می گذشت و دنبال جوابی برای هانیه بودم به یاد حرف بچه شیعه های محلمان افتادم که می گفتند:

شما اهل سنت امام زمانی را قبول دارید که هنوز به دنیا نیامده است و می گویید

سی چهل سال قبل از ظهور به دنیا می آید پس الان نیست که به داد و فریاد شما برسد

اما ما شیعیان معتقد به امامی هستیم که زنده است و در میان ما زندگی می کند و به فریادمان می رسد.

 

و یکی از نام هایشان مغیث است. یعنی فریاد رس.

گفتم خدایا، اگر این شیعیان راست می گویند و

امامشان مغیث است بگو به فریاد من برسد اگر به فریاد من رسید من قول می دهم که شیعه شوم.

بعد از لحظاتی، دیدم همان وانتی کنار در خانه ایستاد.
نگاه کردم دیدم همه اجناس پشت ماشین است کنار راننده رفتم سرش را پایین انداخته بود. سرش را بلند کردم و گفتم: چرا برگشتی؟

گفت: من کارم دزدی است. وقتی بار شما را دیدم وسوسه شدم و در یک لحظه که حواستان نبود بار را دزدیدم.

به در خانه آمدم. سریع از ماشین پیاده شدم و در را باز کردم نشستم پشت فرمان تا بیایم حرکت کنم، در حیاط بسته شد.

دوباره سریع در را باز کردم تا آمدم پشت فرمان، در بسته شد، دفعه ی سوم نیز در بسته شد تعجب کردم، رفتم و سنگی جلوی در گذاشتم

نشستم پشت فرمان،‍‍‍ دیدم در به همراه سنگ سته شد. گویی یک نفر پشت در، در را محکم می بندد.

با تعجب آمدم پشت در را نگاه کردم دیدم کسی نیست به ذهنم خورد که

این آقایی که اموالش را دزدیده ام یا جادوگر است یا خدا خیلی هوایش را دارد در هر دو صورت این مال که از در خانه داخل نشد از گلوی من هم پایین نمی رود.
الان هم اجناس را آورده ام و امید عفو و گذشت دارم.

راننده را نصیحت کردم و با مقداری پول روانه اش کردم و رفت. و خودم تحت تاثیر کار مغیث قرار گرفته شیعه شدم.

او واقعا فریاد رس است اگر که واقعا از او بخواهی.

(۱.نقل از آیه الله العظمی تبریزی، مجله انتظار، ج ۵.
۲.امید آخر، حسن محمودی، انتشارات مسجد جمکران، چاپ یازدهم بهار ۱۳۹۷، ص ۲۱ الی ۲۶)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *