در انتظار فرج

داستان مهدوی(قلب قرمز)   اون شب از زمین و زمان دلم گرفته بود فضای خونه خیلی سنگین بود، دیگه نمی کشیدم، غرور داشتم تا به حال فکر کنم یکی دوبار مامان بابام اشکام رو دیده بودن نگه داشتم خودمو، اشکای مامانمو می دیدم و بغضمو که درست مثل هسته ای تو گلویم بود قورت می […]

داستان مهدوی(قلب قرمز)

 

اون شب از زمین و زمان دلم گرفته بود فضای خونه خیلی سنگین بود، دیگه نمی کشیدم،

غرور داشتم

تا به حال فکر کنم یکی دوبار مامان بابام اشکام رو دیده بودن نگه داشتم خودمو،

اشکای مامانمو می دیدم

و بغضمو که درست مثل هسته ای تو گلویم بود قورت می دادم.

شب شد مثل هزاران شب دیگه رو تختم دراز کشیده بودم و فکر کردم.
تا اون موقع همدمم امام رضا بود.

اشک هام سرازیر شد یه گروه زدم خودم و خودم توش شروع کردم به گلایه از خدا و امام رضا گفتم:

 

خدایا بنده، خودتم به خودت قسم بدم فایده نداره کاری نمی کنی،

گفتم: قلبم نمیکشه، گفتم: امام رضا اگه مامان، بابام، داداشم

چیزیشون شد تو که عمرم بودی دیگه نمی شناسم،

گفتم: نمیخوام زندگی کنم ولی از زندگی نکردن هم میترسم.

بی صدا هق هق کردم. تبدیل به زجه شده بود

گفتم: امام رضا معجزه می خوام میشه نشونم بدی گفتم: میشه حرف بزنی؟

میشه یه چیزی بگی؟ گفتم: می شنوی حرفامو؟

 

اشکام تمومی نداشت، تو اون موقع شب ساعت ۱۰:۱۳ دقیقه بود که داشتم ناامید می شدم پیام اومد برام

واتساپ یکی از دوستام بود فیلم داده بود.

از این فیلما زیاد می داد حال نداشتم باز کنم ببینم چیه

یا جوک بود یا از این فیلم بی خود که جنبه تفریحی داره.
می خواستم خودمو یکم از این حال و هوا دور کنم فیلمو باز کردم.

باورم نمی شد هق هق هام صد برابر شده بود

فیلم در مورد امام زمان بود در مورد دعای آل یس داشت توضیح می داد

که حتی موقع دعا و… امام زمان می بینه مارو حواسش به ما هست

همین که اسم امام زمان اومده بود برام کافی بود،

 

انگار نمی شنیدم دیگه چی می گفت فقط به این فکر می کردم که مگه میشه معجزه کرده باشد؟

بهم فهموند که خانوادمو خودش نگه می داره، خودش مثل یه کوه پشتمه

ساعت ۱۰:۱۹ دقیقه اومدم تو همون گروهیکه زده بودم تا خودم رو خالی کنم

گفتم: که معجزه شد بازم گله و شکایت می کردم ولی اشکام خشک شدن انگار

خود آقا امام زمان و خانم حضرت زهرا پاکشون کرده بود.

 

انگار سرم رو روی چادرشون گذاشته بودم.

کلی صحبت کردم

از غصه هام گفتم

از غم هایی که سالها به دوش کشیده بودم

از همون غم هایی که از بچگی هرجا ضریح میدیدم دعا میکردم ولی هنوز بهشون نرسیدم

از صلاح و قسمت صحبت کردم و هزاران خواسته ای که بی صدا توی من مونده

انگار از خستگی دنبال نشونه ها می گشتم

نشونه هایی که هممون میبینیم ولی چشم هامون رو بستیم

نشونه هایی که شاید خیلی ها همینش هم نمی بینن

اون شب همه نشونه ها برام ملموس بود

لمسشون میکردم…

از اون روز برگه های کوچیکی برداشتم و روش فقط یه قلب قرمز کشیدم

 

و یه نقطه زیرش که فقط خودم بفهمم چیه

نشونه ام بود یادم نیست از کجا شنیده بودم ولی اونارو جاهای مختلف خونه گذاشتم

 

که هروقت دیدمشون بگم خداروشکر

از اون روز از وقتی شب می خوابیدم و صبح چشم هام رو باز می کردم دنبال نشونه بودم

 

درست مثل کوری که بعد از سالها میتونه ببینه

دنیا قشنگ تر شد

طبیعت زیبا تر

عشق ها واقعی تر

و زندگی شیرین تر….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *