آرامش غیر منتظره از طرف خدا

محکم دستمو از دست فاطمه بیرون کشیدم و با حرص گفتم:« امید؟ کدوم امید؟! چی میگی برای خودت؟! این همه زجر کشیدیم اذیت شدیم هیچکس حواسش نبود فاطمه..هیچکس نفهمید من و مامانم چه دردی رو تحمل میکنیم و دم نمیزنیم...

آرامش از طرف خدا.همیشه انسان در سختی ها یاد خدا میفته. توی این داستان قصد داریم شما رو با یکی از معجزات زندگی روزمره آشنا کنیم

نا امید نشو دختر خدا بزرگه

محکم دستمو از دست فاطمه بیرون کشیدم و با حرص گفتم:« امید؟ کدوم امید؟! چی میگی برای خودت؟! این همه زجر کشیدیم اذیت شدیم هیچکس حواسش نبود فاطمه..هیچکس نفهمید من و مامانم چه دردی رو تحمل میکنیم و دم نمیزنیم..هیچکس نفهمید…»

باز بغض سد گلوم شد…ساکت شدم و فاطمه ناراحت با چشمای اشکی خیره شده بود به من…تنها همدم من بود توی روزای سخت…

دلم نمیخواست ناراحتش کنم اما دلم حسابی پر بود از اینکه زندگی من به رنج و عذاب میگذره و هیچکس حتی آرامش از طرف خدا سمت  ما نمیاد و نمیگه خرتون به چند؟هیچکس حواسش نیست به ما و این خیلی عذابم میداد…

زنگ تفریح خورد و بچه ها همه کم کم اومدن توی کلاس…استاد کنکور ادبیات اومد سر کلاس و تند تند شروع کرد به درس دادن…چیزی متوجه نمیشدم، فاطمه جزوه مینوشت همیشه و خودش کپی میکرد و برام میاورد…و من معمولا توی خونه برای اینکه حواسم پرت بشه درس میخوندم…

زنگ تفریح خورد و ناظم قبل از اینکه بچه ها از کلاس خارج بشن اومد گفت:« بچه ها همه برید نمازخونه از طرف حوزه علمیه اومدن و به مناسبت نیمه شعبان برنامه ای دارن»مثل همیشه دلم میخواست بپیچونم ولی چون کل بچه های مدرسه داشتن میرفتن سخت بود..با اصرار فاطمه رفتیم و ته نمازخونه کنار هم نشستیم…

یه خانومی که خودش رو نماینده ی مسئول حوزه معرفی کرد شروع به صحبت کرد یا موضوع امام زمان و نیمه ی شعبان..

حوصله شنیدن هیچ چیزی رو نداشتم ترجیح دادم سرمو بزارم رو شونه ی فاطمه و کمی بخوابم..چون ته نشسته بودیم زیاد توی چشم نبود…

مثل همیشه که چشمامو به قصد استراحت میبستم، فکر و خیال همه ی ذهنم رو پر کرد..

باز اون حس تنهایی و بی‌کسی خودم و مامان اومد سراغم…نمیدونم چند دقیقه توی حال خودم بودم که فاطمه اروم با آرنج زد به پهلوم و گفت ناظم داره نگاهمون میکنه…سرمو بلند کردم و بی توجه به ناظم سعی کردم توجهم رو بدم به برنامه و درست بشینم…

که دیدم یکی از همون مسئولین حوزه داره چیزی رو با یه سینی بزرگ بین همه پخش میکنه…

خلاصه این داستان سر دراز دارد

گفتن این نامه ها از طرف امام زمانه و قبل از برداشتن حتما نیت کنید…نزدیک به ما رسید دیدم که کبوتر های سفالی کوچیک به رنگ فیروزه ای که هر کدوم کاغذ های لول شده ای با نخ طلایی رنگ بهشون وصله…

اول فاطمه برداشت و بعد من…قبل از برداشتن هیچ نیتی نداشتم بکنم…فقط برداشتم که برداشته باشم!فاطمه زودتر از من باز کرد و خوند و یه لبخند زد…کنجکاو شدم و باز کردم نامه رو:

دختر عزیزم سلام

در روز هایی که تنها شدی بدان
ما در رعایت حال شما کوتاهی نمیکنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ایم، که اگر جز این بود گرفتاری ها به شما روی میآورد و دشمنان، شما را ریشه کن میکردند.

از طرف پدرت

نمیدونم متن نامه رو چند بار خوندم…نمیدونم اشکام کی شروع به باریدن کرد نمیدونم فاطمه حال منو چطوری دید که با نگرانی صدام میزد…
فقط اینو میدونم که آرامش عجیبی قلبم رو احاطه کرده بود…نامه رو چسبوندم رو قلبم و اجازه دادم اشکام بریزه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *